روایت من
من کیام و چیکار میکنم؟
اسم من مهلا پازکیه. رتبهی ۱۲۴ کنکور کارشناسی ارشد و رتبهی ۸ کنکور دکتری بودم.الانکه دارم این متن رو مینویسم ، ینی شهریور سال ۱۴۰۵ دانشجوی سال آخر روانشناسی دانشگاه تهران هستم و بهعنوان درمانگر فردی فعالیت میکنم.
در حوزهی مسائل فردی کار میکنم؛ از افسردگی، استرس و اضطراب گرفته تا خودشناسی، پیدا کردن مسیر زندگی، رشد و توسعهی فردی و…
ینی اگه درگیر مسئله یا مشکلی در زندگی فردیت هستی، یا احساس میکنی میخوای چیزی رو در خودت تغییر بدی اما نمیدونی از کجا و چطور شروع کنی، میتونی از من کمک بگیری و با هم رویش کار کنیم.
چرا روانشناس شدم؟
چیزی که برای من در روانشناسی اهمیت زیادی داره، اینه که آدمها رو نمیشه با چند تا برچسب و تشخیص خلاصه کرد.
پشت هر رفتار، یک داستان وجود داره؛ تجربههایی که شاید خیلی وقتها حتی خود فرد هم از تأثیرشون بر زندگی امروز خودش آگاه نباشه.
و من از بچگی به این داستانها علاقه داشتم.
همیشه برام جالب بود که بفهمم در ذهن آدمها چی میگذره؛ اینکه چرا آدمها اینطور فکر میکنن، چرا اینطور رفتار میکنن و چطور به آدمی که امروز هستن تبدیل شدن.
همین «چرا و چطور»ها، کمکم من رو به سمت روانشناسی کشوند.
جالبترین چیز در روانشناسی برای من چی بوده؟
جالبترین، عجیبترین و شاید حتی کمی ترسناکترین بخش روانشناسی برای من اینه که گذشتهمون، مخصوصاً تجربههای دوران کودکی، میتونه خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم روی زندگی امروزمون اثر بذاره.
یک اتفاق که برای یک کودک ممکنه ساده و معمولی به نظر برسه، ممکنه سالها بعد روی روابطش، انتخابهاش، تصمیمهاش و حتی تصویری که از خودش داره اثر بذاره.
گاهی در بزرگسالی با خودمون میگیم:
«نمیدونم چرا همیشه اینطوری رفتار میکنم.»
یا:
«نمیدونم چرا دوباره وارد همین نوع رابطه شدم.»
در حالی که بخشی از جواب ممکنه به تجربههایی برگرده که سالها قبلتر شکل گرفتن.
اینجاست که جملهی معروفی که به یونگ نسبت داده میشه، برای من معنای بیشتری پیدا میکنه:
«تا وقتی ناخودآگاهت رو آگاه نکنی، ناخودآگاهت زندگیات رو هدایت میکنه و تو اسمش رو میذاری سرنوشت.»
شاید یکی از جذابترین بخشهای روانشناسی برای من همین باشه؛ اینکه کمی مکث کنیم و ببینیم بعضی از چیزهایی که امروز در خودمون میبینیم، از کجا اومدن، چطور شکل گرفتن و چطور به اینجا رسیدن.
جلسههای تراپی با من چطور میگذره؟
چیزی که سعی میکنم در کارم بهش پایبند باشم، اینه که قبل از هر چیز، آدم روبهروم رو بشنوم و تلاش کنم دنیای او رو از زاویهی خودش ببینم.
برای من مهمه که فضای امنی در جلسه وجود داشته باشه؛ فضایی که فرد بتونه بدون ترس از قضاوت، دربارهی خودش، احساساتش و چیزهایی که تجربه میکنه حرف بزنه.
قرار نیست از قبل جواب همهچیز رو بدونی یا حتی دقیقاً بدونی مشکل کجاست.
گاهی بخشی از مسیر درمان، همین پیدا کردن و فهمیدن مسئلهست؛ اینکه با هم ببینیم چه چیزی داره در زندگیت اتفاق میافته، چه الگوهایی تکرار میشن و چطور میشه تغییرشون داد.
آیا اونقدر تجربهی درمان دارم که بتونی بهم اعتماد کنی؟
تا امروز بیشتر از ۱۰۰۰ جلسهی مشاوره برگزار کردم و طبیعتاً در این مسیر تجربهی زیادی به دست آوردم.
اما واقعیت اینه که در کار ما، صرفاً زیاد شدن تعداد جلسات به این معنی نیست که حتماً روانشناس بهتری شدهایم.
هر مراجع، دنیای متفاوتی داره و هر آدم، دریچهی جدیدی از تجربهها و مسائل انسانی رو به روی ما باز میکنه.
برای همین، حتی بعد از ۱۰۰۰ جلسه هم، هر مراجع میتونه چیز تازهای برای یاد گرفتن به من یاد بده.
فکر میکنم روانشناس خوب بودن فقط به تعداد جلساتی که داشتی نیست؛ به اینه که هنوز بتونی با هر آدم، با دقت، کنجکاوی و بدون پیشفرض روبهرو بشی.
آیا روانشناس خوب بودن یعنی آدم کاملی بودن؟
قرار نیست وقتی پیش من میای، با یک آدم کامل روبهرو بشی.
من هم مثل خودت آدمم؛ با روزهای خوب و بد، با ضعفها، دغدغهها و چیزهایی که هنوز دارم روی خودم کار میکنم.
نه ادعا میکنم همهچیز رو میدونم، نه همیشه حالم خوبه و نه فکر میکنم کامل بودن، شرط خوب کمک کردنه.
پس قرار نیست پیش من از گفتن ناراحتیهات خجالت بکشی یا احساس شرم کنی.
لازم نیست چیزی رو پنهان کنی یا خودت رو بهتر از چیزی که هستی نشون بدی.
ما خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنیم شبیه همیم.
چیزی که میتونم بهت قول بدم اینه که وقتی پیش من میای، تمام تلاشم رو میکنم که بفهممت، قضاوتت نکنم و تا جایی که میتونم در مسیرت کنارت باشم.
من کامل نیستم؛ اما برای اینکه کنارت باشم و کمکت کنم، با تمام توانم تلاش میکنم.

